اي كاش نفسم بودي حتي نفس آخر اي كاش كه عشق تو بود تنها هوسي در سر
کاش نمی دیدمت...
بایدی در رفتنم هست...
کاش زودتر رفته بودم...
فراموش کن که قلب داری...
اشکهایت را پاک کن...
صبر کن...
روزهای غم فراموش خواهد شد...
نابود کن در درونت حسی را که به من داری...
هیچ راهی برایمان نیست...
بایدی در رفتنم هست...
کاش زودتر رفته بودم...
نمیتوانم فراموش کنم که قلب دارم...
نمیتوانم نابود کنم در درونم عشق را...
اشکهایم را هرگز پاک نخواهم کرد...
روزهای غم تمام نخواهد شد...
نمیتوانم نابود کنم در درونم حسی را که به تو دارم...
ولی میدانم که هیچ راهی برایمان نیست...
پس دوست داشتنت بهانه ای شد تا من بمیرم...


بله ... من هم آدمیزادم... یک صفت بارز نسبت به دیگر موجودات زمین دارم:
"من دستم از خون همنوعان خود سرخ است من به دستان سرخ خود افتخار میکنم چرا که هیچ درنده ای نیست که چون من همنوع خود را بدرد" من هم جزء همین آدامیزادانم همین آدمیزادانی که خدا برای آنها فقط غریزه پرستش را ارضاء میکند .... آدمیزادان مرده پرست ... آدمیزادانی که عقل آنها از چشمان کوچکشان بیرون زده ... آدمیزادانی که بازی با زندگی یکدیگر برای آنها بهترین سرگرمیست .... آدمیزادای که نمی داند کسانی هستند که حماقت را از چهره خندان او دریابند و در دل غبطه خورند که آدمیزادند....

آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همینجاست ، بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست، بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست،بخند

عمرم به تلخی تلخی ها گذشت
پیر شد دلم ، به سردی ایام شکست.
در فکر آرزوهای فردا سیر کردم
لحظه ها را فدای باورهای ساده ام کردم
فردا از راه رسید و در حسرت دیروز نشستم
کی آمد و کی رفت؟
مقصود نیافتم!
غم دوستان ،خنده ی ایام دیدم
عمرم بگذشت و به آخر رسید کارم
عجبم نیست که افسوس به کامم آمد
گردش ایام دیدم و کس نیامد به دیدارم
با وحشت تنهایی زندگی کردم
روزها به سر آمد و شب ها ناله کردم
مرگ بر این زندگی
زنده باد عاشق پرستی
زنده باد این زندگی!